هزار و یک شب

خر ابله – داستانی از  هزار و یک شب

خر ابله خر ابله داستانی شیرین از عیاران هزار و یک شب ابلهی می رفت و افسار خری را گرفته و او را همی برد. دو مرد از عیاران او را بدیدند. یكی از ایشان گفت: «من این خر را از این مرد بگیرم» آن یكی گفت: «چگونه می گیری؟» گفت: «با من بیا تا گرفتن اطلاعت بیشتر دربارهخر ابله – داستانی از  هزار و یک شب[…]

قصه گویی

قصه‌ها و افسانه‌های ایرانی – قصه جان‌تیغ و چل‌گیس

یكی بود، یكی نبود. پادشاهی بود كه بچه‌دار نمی‌شد. پادشاه كه از مال دنیا هیچی كم نداشت، فكر و ذكرش شده بود اولاد كه وقتی سرش را گذاشت زمین و مرد، پسره صاحب تاج و تخت بشود. یك روز درویشی به قصر پادشاه آمد و سیبی به زن پادشاه داد و گفت:‌ «موقع خواب نصف اطلاعت بیشتر دربارهقصه‌ها و افسانه‌های ایرانی – قصه جان‌تیغ و چل‌گیس[…]

قصه گویی

قصه‌ها و افسانه‌های ایرانی – سلطان مار

بخشی از داستان «سلطان مار» وقتى مهرين‌نگار داخل قصر رفت ديد مار بسيار بزرگى در گوشه‌اى از قصر نشسته است. مهرين‌نگار خيلى ترسيد، اما ناگهان مار به حرکت درآمد و يواش يواش پوست مارى خود را از تن بيرون آورد. مهرين‌نگار ديد يک جوان بسيار بسيار زيبا در جلد مارى بوده است. در واقع آن اطلاعت بیشتر دربارهقصه‌ها و افسانه‌های ایرانی – سلطان مار[…]

کتاب سمک عیار

پرسه در افسانه – سمک عیار (2)

سمک عیار گفت به روز روشن بروم و بهزاد دست بسته بیاورم…. سمک به دلارام گفت مرا به زنی نیکو برآرای. دلارام سمک را برآراست چنان که صفت نتوان کرد و بسیار عطر و بوی خوش و بخور در وی به کار برد. موزه در پای کرد و چادر بر سر کشید و نقاب بربست اطلاعت بیشتر دربارهپرسه در افسانه – سمک عیار (2)[…]

کتاب سمک عیار

پرسه در افسانه – سمک عیار

سمک عیار – بخش اول خورشید شاه بر دکان خواجه سعد بزاز بنشسته بود و سخنی چند می گفتند که ناگاه سواری پیدا شد کهل، و پیاده ای چند چالاک و مردانه. خورشید شاه از خواجه سعد بزار پرسید که این سوار چه کس است و این پیادگان کیانند که من مثل این مرد ندیده اطلاعت بیشتر دربارهپرسه در افسانه – سمک عیار[…]

شهر مسین

پرسه در افسانه – هزار و یک شب

امیرموسی و همراهان به شهر مس رسیدند…. در شبستان قصر آن شهر تختی گوهرنشان و مرصع به مروارید نهاده بودند….بر فراز آن تخت زنی آرمیده بود که رخسارش به آفتاب تابان می ماند و چشمی از چشمان او زیباتر نبود. امیر موسی را به دیدن آن زن حیرت بر حیرت بیفزود و از زیبایی وی اطلاعت بیشتر دربارهپرسه در افسانه – هزار و یک شب[…]

نارنج و ترنج

داستان دختر نارنج و ترنج

شاهزاده رسید کنار جوی آب ، از اسب آمد پایین و نارنج و ترنج ها را از جیب اش در آورد. همین که اولی را پاره کرد ، یک دختر مثل ماه شب چهارده از توش در آمد تا درآمد گفت: نان پسر تا نان گذاشت دهنش ، دختر افتاد و مرد پسر پادشاه ، اطلاعت بیشتر دربارهداستان دختر نارنج و ترنج[…]