ماهی سیاه کوچولو – به مناسبت زاد روز صمد بهرنگی

بالاخره پیدایش کردم! ماهی سیاه کوچولو را می‌گویم. بیست و چند سال پیش معلم خوش قلب آذربایجانی دبستانم در مدرسه کوچکی که بوی کاهگل می‌داد و حیاطش مشرف قبرستان بود، در همان جا که نه آنقدر اهمیت داشتیم که نجاتمان دهند و نه دلشان می‌آمد رهایمان کنند، کتاب ماهی سیاه کوچولو را به دستم داد. با شوق شب‌ها در پستویی، کُنجی کتاب را می‌خواندم. آغازش من را به تهِ‌تهِ دریاها می‌برد.

«شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه‌ها و نوه‌هایش را دور خودش جمع می‌کرد و برای آنها قصه می‌گفت: …»

وای که چه بی‌تاب شنیدن قصه بودم، و هنوز هم بی‌قرار قصه‌هایم. و آغاز قصه را صمد انگار برای من نوشته بود:

«یکی بود، یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خَزه. شب‌ها ، دوتایی زیر خزه‌ها می‌خوابیدند. ماهی سیاه کوچولو حسرت به دلش مانده بود که، یکدفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه‌شان ببیند!»

ماهی راه می‌افتاد و می‌رفت که آخر جویبار را ببیند و به دریا برسد، می‌گفت همه‌اش که نباید ترسید، راه که بیافتیم ترسمان می‌ریزد.

و این قصه اولین قصه‌ای بود که بر جان من نشست. انگار پیامبری از بهشت این کتاب را نوشته بود، فرشته‌ای آن را به من هدیه داده بود، شب‌ها وقتی زیر لحاف سیاه شب دراز می‌کشیدم و سگ‌ها پارس می‌کردند من به ستاره‌ها زل می‌زدم و مثل ماهی سیاه کوچولو با چشمان سیاه براق و موهای بلند پیچ در پیچ مشکی به ته‌ته دریاها می‌رفتم.

صمد برای من همیشه یک اسطوره است، نه به خاطر غرق شدنش در رودخانه ارس و نه به خاطر مبارزات سیاسی‌اش بلکه به خاطر ماهی سیاه کوچولو و شوقی که در من برای قصه‌ها برانگیخت.

این روزها نام صمد با نام کوراوغلو برایم همراه شده، پهلوان عاشق آذربایجانی که با یارانش در دره چنی‌بل مقابل ظلم و جور قد علم کرده بود، انگار صدای ساز و نوای کوراغلو را از چنی‌بل می‌شنوم و صدای نگار خانم زن زیبای کوراغلو در گوشم می‌پیچد:«ما این اردوگاه را به بهای خون خودمان برپا کردیم و تا وقتی که حتی یک نفر ستمدیده در این مملکت وجود داشته باشد، دست از مبارزه برنخواهیم داشت.»

صمد هنوز از قصه‌ها می‌گوید؛ از ماهی سیاه کوچولو تا کوراغلو؛ از اولدوز تا تلخون و من به لب‌هایش خیره شده‌ام تا برایم بگوید که پشت این سنگ سیاه پرخزه، دریایی است و پشت کوه‌ها شهری است.

برای من که دردم حصار برکه نیست، دردم زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده ….

زهرا معینی فرد

ماهی سیاه کوچولو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *